I Stand for peace, freedom of speech and Human Rights
 

پیمان "استراپیژیک" و تحلیل های جالب!

دوستان در این وقتها زیاد مصروف بودم و نتوانستم تا در اینجا بنویسم و شما را با نوشته هایم سر گنگسک کنم تا هم شما نفامین که مه چه نوشته کردم و هم خودم منظورم را با سیاه کردن این صفحه سفید ندانم.

قصه از این قرار است که همسایه ها میگند  یک شب جناب باراک حسین اوباما ده طیاره سوار میشه و مستقیم میایه کابل و با کرزی ما یک سند را امضا میکند که مه نمیفامم چه بوده اما کاکا رجب دهقان همسایه ما میگه که پیمان "استراپیژیک" است . گذشته از اینکه این پیمان خواب از کله احمدی نژاد و گیلانی و ... پراند؛ عکس العمل سیاست فام های افغانستانی را نیز در پی داشت. هر دفعه که میرفتم ده یک سایت و یا فیسبوک میدیدم که از بزرگ تا کوچک یک تحلیل را ده باره این پیمان نوشته کردند. راستی که ماما قربان گفته بود که انسان موجود سیاسی است گپش کاملا درست بوده همگی ده کشور ما سیاست مدار هستند. یک تعداد نوشته کده که ما با تمام خویش و قوم خود  از امضای این پیمان حمایت میکنیم و تعدادی هم گفته والله اگر تمام گوسفندان خوده از دست بتیم و یک جو هم ده خانه خود نداشته باشیم والله اگر با این پیمان موافقت کنیم! اگر چه نمیفامیم که ده این سند چه نوشته شده اما همی که با امریکا امضا شده ما خو خوش نیستیم!

ده این میان یک تحلیلگر محلی ما که خواست هویتش ده تاقچه محفوظ باشه ده باره پیمان استراتیژیک میگه: " با امضای این پیمان قیمت زمین و گله دختر بالا رفت، چرا که حالا همه مطمین شدند که تا سال 2024 اگر ده انفجار کدام واسکت برابر نشدند زنده میمانند و میتانند خانه داری و زن داری کنند پیش از این خو مردم میگفت اگر خانه بخریم و زن بگیرم اگه جنگ شود کجا شویم؟ خانه به یغما میره و زن را کی به خود به مهاجرت برده و نان داده میتانه اما فعلا تا حدی دل مردم جمع شده!"

اینجانیب گزارشگر وبلاگ، محل امضای پیمان (البته چند روز بعد) زیر زمینی ارگ ریاست جمهوری.

بازار گرم فروش سنگ وخشت خانه بن لادن

زمين خانه تخريب شده بن لادن به ميدان بازي كريكت تبديل شد!


اشاره: من خود شاهد بودم که پاره سنگ های بت های منهدم شدۀ بامیان پس ازتخریب، برلاری ها بارشده وبه پشاور رسیده بود. هرکسی از تندروان ومردم اوهام زده، قطعات سنگ ها را پارچه پارچه می خریدند. حالا همین رسم به شکل دیگری پس ازتخریب خانه بن لادن احیا شده و خرده پاره های سنگ وخشت خانه با مقدس نمایی ازسوی مفتی های تاجر، به فروش می رسد.

این هم گزارش درین باره:

شکیل احمد یوسفزای کسی که منزل اسامه بن لادن رهبر سابق گروه القاعده در شهر ابيت آباد پاکستان را با خاک یکسان کرد از جانب گروه طالبان به مرگ تهدید شد. به گزارش خبرگزاری فرانسه شکیل احمد به منظور دستیابی به مصالح ساختمانی ناشی از خرابی این منزل، 400 هزار روپیه معادل 4500 دلار به دولت پاکستان پرداخت کرده است. منزل سه طبقه بن لادن در ابيت آباد پاکستان در ماه فبروری گذشته توسط این مرد پاکستانی با خاک یکسان شد، اما وی علاوه بر دست یابی به مقدار زیادی آهن ، تکه های آجر این منزل را به هواداران و علاقه مندانی که از جاهای مختلف پاکستان آمده بودند، به فروش رساند.  یوسفزای (47 ساله) گفته است که گروه طالبان با ارسال پیام هایی وی را تهدید به قتل کرده است. اما او می گوید به این کار افتخار می کند چرا که توانسته است یکی از آثار شرم آوری که به کشورش منتسب است را از بین ببرد. او افزود :" من ترسی ندارم اما گاهی فکر می کنم که با این کار خانواده ام را در معرض خطر قرار داده ام." یوسفزای که یک دختر هفت ساله دارد می گوید :" همسرم احساس ترس می کند و هر وقت دیر به منزل بروم گمان می کند که کشته یا ربوده شده ام." مرد پاکستانی همچنین گفت :" با خراب کردن منزل بن لادن این پیام را به جهانیان فرستادم که مردم پاکستان بر ضد تروریسم هستند." اما وی در عین حال امیدوار است که با فروش مصالح ساختمانی و نیز تکه های آجر به هوادارن و علاقه مندان به سود خوبی دست یابد.  گفتنی است که هم اکنون زمین منزل رهبر سابق القاعده به میدانی برای بازی کریکت که پاکستانی ها شیفته آن هستند تبدیل شده است.

منبع: رزاق مامون - اتاق خبر و تحليل

من در یک منطقه "افغان ممنوع" بزرگ شدم!

روایتی از زندگی مهاجران افغانستانی در ایران

ستار سعیدی - بی بی سی

خبرهایی که این روزها از اوضاع و احوال مهاجران افغان در ایران می رسد، واژه آپارتاید را در ذهن خیلی ها تداعی می کند.

برای من، شنیدن عبارت‌هایی مانند منطقه افغان ممنوع (مازندران)، یا خبرهایی مثل ممانعت از ورود مهاجران افغان به یک پارک تفریحی در اصفهان، اکنون که چند سالی است در خارج از ایران زندگی می کنم، حیرت آور و آزاردهنده شده است.

شاید به این دلیل که حالا دیگر می دانم افغان بودن ننگ و عار نیست و دریافته ام که می توان در یک کشور دیگر زندگی کرد و همانند شهروندان آن، از حقوق مساوی برخوردار بود، درس خواند، کار کرد، سفر کرد و دلمشغولی هایی فراتر از زنده ماندن و گرسنه نماندن داشت.

اگر هنوز در ایران بودم، بی تردید به این تقدیر تن می دادم و همانند صدها هزار مهاجرِ ناگزیر دیگر، فکر می کردم که ما محکوم به چنین سرنوشتی هستیم و میزبان حق دارد برایمان تعیین تکلیف کند.

محلات 'افغان ممنوع'

در مشهد، شهری که من نزدیک به دو دهه، از همان سال‌های کودکی در آن زندگی کردم، محلات مشخصی بود که افغان ها حق نداشتند در آنها زندگی کنند... نه، بهتر است بگویم محلاتی بود که افغان ها حق داشتند در آنها زندگی کنند؛ از آن جمله، محله فقیرنشینی بود در شرق شهر، به نام طُلاب، که جمعیت زیادی از افغان های مهاجر را درخود جای داده بود.

افغان ها در این محله کارگاه های (عمدتاً مخفیانه‌) خیاطی و گلدوزی و کفشدوزی داشتند و دفاتر احزاب افغانی و مدرسه های خودگردان افغان‌ها هم بیشتر در همین محله بود.

نام چند محله دیگر هم یادم هست، از جمله گُلشهر، محله ای در جنوب شرق شهر که به خاطر کثرت حضور افغان های هزاره، به کابلستان معروف شده بود و همینطور محله های مهرآباد و قلعه ساختمان و خواجه ربیع و طبرسی و چند محله‌ حاشیه ای دیگر.

در دنیای کودکی من، محلاتی که افغان ها می توانستند در آنها اقامت داشته باشند، بسیار گسترده و وسیع به نظر می رسید، اما حالا که به نقشه مشهد نگاه می کنم، می بینم تمام وسعتِ مجاز برای هموطنانم در این شهر بزرگ مهاجرپذیر، به سختی یک پنجم شهر را دربر می گرفت.

وقتی منطقه ای، افغان ممنوع می شد، مدرسه ها دانش آموزان افغانی را نمی پذیرفتند و بنگاه های معاملات حق نداشتند در آن مناطق به مهاجران افغان خانه اجاره بدهند.

هیچ قانون مشخصی در این مورد وجود نداشت که بر چه اساس، یک محله، افغان ممنوع می شد. افغان‌ها که اساسا حق نداشتند یا به خود حق و جرات نمی دادند از مسئولان بپرسند چرا باید در محلات مشخص و محدود، آن هم فقیرنشین و عقب‌مانده زندگی کنند و کسی هم به آنها توضیح نمی داد.

اما حدس و گمان خود مهاجرین عموما این بود که دولت می خواهد آنها را در محلات مشخصی جمع کند تا دسترسی به آنها و در صورت لزوم، اخراج دسته جمعی شان، آسان تر باشد.

در محلات اعیان نشین شهر - یا اصطلاحا بالاشهر - هم البته می شد ردپای افغان ها را دید، نه فقط کسانی که برای کارگری به بالاشهر می آمدند، بلکه تاجران و سرمایه دارانی که حداقل از دید دولت و برخی مردم، جنسشان با بقیه افغان ها فرق داشت، دستشان به دهانشان می رسید، خانه های گرانقیمت اجاره می کردند، ماشین های مدل بالا سوار می شدند و فرزندانشان را به مدرسه های غیرانتفاعی (پولی) می فرستادند.

کسانی هم که به نوعی اقامت شان سیاسی بود، حق داشتند در محله های اعیان نشین شهر زندگی کنند. نیمی از حدود دو دهه زندگی من در مشهد هم، به دلایلی، در همین محلات افغان ممنوع گذشت.

محل دفن پدر: یک شهر افغان ممنوع

پدرم پیش از جنگ در هرات زمین داشت و کشاورزانی که ما به آنها بزگر (برزگر) می گفتیم بر روی این زمین ها کار می کردند. حکومت کمونیستی که روی کار آمد، اصلاحات ارضی شد و زمین های پدرم را که از دید آنها یک فئودال نابکار بود گرفتند و بین همان کشاورزان تقسیم کردند.

ما از بد حادثه به ایران مهاجر شدیم. حدود ده سال بعد، زمانی که دکتر نجیب الله، واپسین رئیس جمهور رژیم چپگرای افغانستان، سیاست های کمونیستی خود را تعدیل کرد، زمین های ما را هم پس دادند.

حالا ما در ایران بودیم و زمین هایمان در افغانستان. پدرم چندباری به افغانستان بازگشت تا به زمین ها سرکشی کند و پول محصول زمین ها را جمع کند.

رفت و آمد میان ایران و افغانستان تا آن زمان هنوز ضابطه مند نشده بود و بیشتر به صورت قاچاقی انجام می شد.

در ایران هم به تازگی جنگ پایان یافته بود و دولت سازندگی به ریاست هاشمی رفسنجانی، کم کم سامان دهی به امور مرزها را آغاز کرده بود و یکی از این تدابیر، افزایش گشت های مرزی بود.

پدرم در راه بازگشت از یکی از سفرهایش به افغانستان، طعمه یکی از این گشت ها شد. خودرو پلیس، وانت حامل پدرم و غله هایی که با خود از زمین های آزاد شده مان آورده بود را تعقیب کرد و وانت واژگون شد. پدرم در دم کشته شد، در منطقه ای بین سنگان و خواف در شرق خراسان. جنازه قابل انتقال به مشهد نبود، برای همین در قبرستانی در بخشداری خواف دفنش کردند.

ما مهاجران، حتی اگر اقامت قانونی داشتیم، برای سفر بین شهری (در مسیرهای مشخص و مدت زمان معین)، باید از وزارت کشور برگه تردد می گرفتیم. گرفتن چنین برگه هایی، هم‌ زمان بر بود، هم پول زیادی نیاز داشت، برای همین، شمار اندکی از اعضای خانواده، از جمله مادر و برادر کوچکم توانستند خود را به خواف برسانند.

کوتاه زمانی پس از حادثه کشته شدن پدرم در تعقیب و گریز پلیس، خواف تبدیل به شهرستان شد و به دلایلی که هیچ وقت ندانستم، این شهر هم افغان ممنوع شد.

من که به دلیل نداشتن برگه تردد، نتوانسته بودم در مراسم کفن و دفن پدرم حضور یابم، دیگر هرگز نتوانستم به آن شهر بروم و قبرش را ببینم... از همان سال تا هنوز.

 
  BLOGFA.COM